سيد محمد باقر برقعى

20

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دادرسى نيست يا رب مددى جز تو مرا دادرسى نيست * غير از تو درين دايره فريادرسى نيست با توسن انديشه بگشتيم جهان را * ديديم به غير از تو فرا زنده كسى نيست اين طاير انديشه كه بر عرش نهد پاى * دارد ز تو پرواز و گرنه مگسى نيست اين سينه‌ى بىكينه كه چون آينه در آن * جز عشق تو و مهر تو ديگر هوسى نيست دل از همه اغيار بريدم به تو بستم * جز از كرم و لطف توام ملتمسى نيست تقدير مرا در قفس درد بيفكند * همدرد و هم آوا شودم همنفسى نيست خون شد دلم از محنت ايام الهى * خواهم كه زنم نعره و لاكن نفسى نيست در پنجهء گرگان قوى پنجه اسيرم * زين غم چه كند دل كه مصون از عسسى نيست اى دوست به انديشه به‌سوى تو روانم * راهى كه در آن دغدغه از خار و خسى نيست درياب ز الطاف كه بىتوشه فقيرم * بار سفرم باز مكن جز قبسى نيست لبريز شد از مخمصه پيمانهء « خادم » * يا رب مددى جز تو مرا دادرسى نيست اشك ندامت هرجا كه مخلصانه كتاب تو واكنم * خود را به لابه‌لاى كلامت فنا كنم با خواندن كتاب تو بى خود شوم ز خود * تا بند را ز پاى دل خويش وا كنم عنقا صفت به جانب معراج پر كشم * پرواز تا به ذر وه‌ى عرش خدا كنم با اشتياق ياد تو خود را برم زياد * پيوسته با رضاى تو خود را رضا كنم « اى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم » * توصيف تو چنان كه ببايد كجا كنم باريك‌تر ز مويم و ناچيزتر ز مور * كفر است گر فزون‌تر ازين ادّعا كنم بىلطف و بىاراده‌ى تو اى خداى من * بر عهد بندگى نتوانم وفا كنم نشو و نماى هستى عالم بدست توست * شادم كه در پناه تو نشو و نما كنم پيرم وليك با مدد عشق زنده‌ام * با عشق تو بميرم و كسب بقا كنم گر بنده‌ام خطاب كنى روز رستخيز * بر خويشتن ببالم و شورى به پا كنم